يه ربع تا سنگ قبر
كه يادش رفته بود تا يكي دو دقيقه پيش داشت متلك هاي ما رو نوش جان مي كرد . شده بود كاسه داغ تر از آش . هي جيغ مي كشيد و گريه مي كرد. مثل اين كه يه چيزايي هم از علم پزشكي سرش مي شد ،چون سرم رو چرخوند به يه ور كه خوني كه تو دهنمم جمع شده بود نره تو حلقم . خوشبختانه آمبولانس سه دقيقه بعد از تصادفم رسيد – با تشكر از پرزيدنت احمدي نژاد !- ماشالله جمعيتي كه دورم جمع شده بودند ، دو برابر جمعيتي بود كه تو راهپيمايي هاي نمي دونم چي چي ميريزن تو خيابون . به خاطر اين آمبولانس نتونست بياد بالاي سرم . يه مردي با يه كيف از آمبولانس پريد بيرون و اومد بالاي سرم . يه كم تو چشم سالمم نگاه كرد . بعد در كيفش رو باز كرد و يه آمپول زد تو گردنم ، يه دونه هم با قساوت هر چه تمام تر كرد تو قلبم ! بعد يه كم از جلوي گردنم رو با چيزي شبيه به چاقو بريد و يه لوله كه يه پمپ دستي داشت كرد تو گردنم . تا اون موقع همكارش با يه برانكارد رسيده بود . منو كه رو برانكارد گذاشتند يه كار بدي كردم ، تركيبي از خون و شام ديشب و ويسكي ته شب و تخم مرغ صبح رو بالا اوردم و همشون رو ريختم كف خيابون . خلاصه منو گذاشتن تو آمبولانس و آمبولانس آژير كشون از محل دور شد . هميشه از آمبولانس و صداش كه آژير كشون بين ماشين ها ويراژ مي داد خوشم ميومد . يه لحظه به خودم اومدم . من كجا بودم ؟ خوب معلومه ! حتما تو همون لحظه اول مرده بودم كه اين طوري ماجرا رو از بالا ديدم و واسه شما تعريف كردم . يه دفعه صحنه تاريك تر شد . سرم رو برگردوندم . دو تا آدم سبيل كلفت كه بر عكس چيزايي كه تو قصه ها مي گن بال نداشتند با لبخند معنا داري بر لب به من نزديك مي شدند . يكيشون گفت : خوب سعيد خان ! دلت مي خواد بفهمي سيخاي داغي كه اون قد مسخره شون كردي چه مزه اي اند ؟ يكي ديگه گفت ديگه گفت : بت قول مي دم هيچ وقت بشون عادت نكني ، جنسشون آمريكايي اصله . نه ببخشيد ، جهنميه اصله ! عجب گيري كرده بوديما . حداقل مي ذاشتين كفنم خشك شه بعدا ميومدين ! يه لحظه به فكرم رسيد كه واسه مردنم يه كم زود بود . كاش حداقل مي دونستم كه قراره بميرم . آدم وقتي بدونه كه كي مي ميره اون وقت نمي ذاره يه قطره اش هم هدر بره . كمي فكر كردم و گفتم : به به ! نمي دونين چقدر به ديدن روي ماهتون علاقه مند بودم . درسته كه يه بارم تو عمرم نماز درست و حسابي نخوندم ولي هميشه در دل ذكر و خير ياد شما بود . جون تو راست مي گم ! كمي به اين سبك صحبت رو ادامه دادم و وقتي تنور رو به اندازه كافي گرم كردم و وقت چسبوندن خمير رسيد با لحني سراسر فروتني و خشوع گفتم : و البته مثل اين كه چاره ديگه اي جز همراهي شما دوستان عزيز ندارم ولي ممكنه قبلش يه كم بهم وقت بدين ؟ دلم مي خواد يه جاهايي رو يه بار ديگه ببينم . بعد با روحاني ترين حالتي كه در خود سراغ داشتم به دو مرد سبيل كلفت نگاه كردم . فرشته اولي – كه گويا رييس دومي بود يه كم نگاهم كرد و گفت : خوب چون در اين لحظات بسيار دير به فكر توبه افتاده اي و هيچ كاري بدون ثواب نمي ماند درخواستت را قبول مي كنم ولي فقط يه ربع وقت داري . دست كرد تو جيبش و يه كم تو جيبش رو گشت . بعد چيزي شبيه به ساعت در اورد و داد به من : با اين مي توني هر جا و هر زماني كه اراده كني بري . حالا هي بگو ما بديم و تو از خودت هيچ اراده اي نداشتي ! بعد يه چشمك بهم زد و گفت : خوش بگذره . گوود باي .
طولي نكشيد كه خوشحالي اوليه ام از يه ربع وقت اضافه تبديل به يه جور احساس سردرگمي و كمي اسانس ترس شد . حالا چيكار كنم ؟ برگردم به خاطرات گذشته ام ؟ ولي اونا رو كه از حفظ بودم . تازه ممكن بود از ديدن اشتباهاتم حالم بدتر بشه . تصميم گرفتم برم پهلوي كسي كه پنجاه درصد قضيه در موردمون حل شده بود . يعني من دوستش داشتم و دارم ولي اون دوستم داشت و ديگه نداره .
يه اتاق كوچولو بود با ديوار هايي كه روشون چند تا دعا و ورد و دو سه تا تابلو نقاشي چسبونده بود . اتاق يه كم درهم ريخته بود ولي تقصيري نداشت چون نه اون واسم كارت دعوت فرستاده بود و نه من قبلش واسش زنگ زده بودم كه دارم ميام . ديدمش ! يه تي شرت نازك قهوه اي پوشيده بود . اون قدر نازك كه سوتين مشكي اش از زيرش مشخص بود . و يه شلوار راحتي كرم رنگ . داشت جلوي آينه چسبيده به ديوار به لبش رژ مي ماليد . از پشت كه مثل قديما جذاب و دلفريب بود .يه دور دورش زدم و رفتم جلوش ، تو يه ريزه فاصله اش تا آينه وايسادم . خودش بود ! با همون چشاي درشت . دهن گشاد و گونه هاي برجسته . ابروهاشو نازك تر كرده بود و موهاي صورتش رو ورداشته بود . خوشگل تر شده بود ؟ نمي دونم . وقتي كسي رو مدت ها باشه كه نديده باشي ديگه به اين فكر نمي كني كه خوشگل تر شده يا زشت تر . فقط مي فهمي كه يه بار ديگه و براي آخرين بار ديده ايش ، با همون اداها ! با همون سلول ها ! با حسرت بازوي لختش رو كه از آستين بيرون اومده بود و وظيفه گرفتن رژلب رو به عهده گرفته بود رو نگاه كردم . يه لحظه به فكرم رسيد كه كلفت تر شدن قطر سيخ ها رو به جون بخرم و دستم رو به دور كمرش حلقه كنم . آروم بخوابونمش . يه كم تو چشماش نگاه كنم . لباسشو بكنم و خودم رو رو سينه هاش ولو كنم و اون حس عجيب ، داغ و تكرار نشدني رو يه بار ديگه كشف كنم . لبش رو تو لب هام بگيرم و . . . . همين كار رو هم كردم ! ولي متاسفانه دست هام از دور كمرش رد شد و باز به خودم رسيد و از من هم گذشت! تعجبي نداشت . شما تا حالا به عمرتون يه روح ديدين كه بتونه چيزي رو جابجا كنه ؟
نا اميدانه يه گوشه شناور شدم . حالا داشت زير ابروهاشو سايه مي كشيد و چون فكر مي كرد كه كسي نگاش نمي كنه مثل رواني ها با خودش حرف ميزد و جلو آينه ادا در ميورد .احتمالا داشت اداي يه شاهزاده اي پرنسسي يا يه چيزي تو اين مايه ها رو در ميوورد، همه آدما يه جورايي مثل همن . همه دوست دارن جاي يكي ديگه باشن . چون زندگي خودشون رو تجربه كرده ان و به علت اين كه بسياري از آرزوهاشون نرسيدن بدشون نمياد يه دونه ديگه رو هم تجربه كنند . مثل اين كه كارش تموم شد . چون وسايل تزييناتش رو تو كيف گذاشت . بعد رفت و از زير تخت خوابش يه كتاب در اورد . صفحه اولش رو باز كرد . اون جا يه دونه كارت تبريك گذاشته بود كه روش يه عكس يه ماه بود و يه دختر خوشگل . كتاب رو بست . بعد يه چسب نواري و يه كاغذ رنگي اورد و شروع كرد به كادو كردن كتاب. اگه اشتباه نكرده باشم چشماش يه كم خيس تر شد . احساس كردم قلبم فشرده شد و ديگه باز نشد . يعني واقعا ممكن بود ؟ اتفاق غير منتظره و عجيبي نيفتاده بود . خوب همه دخترها بالاخره با يكي دوست مي شن ، درست مثل همه پسرها . اين ديگه خيلي خودخواهي بود كه از كسي ، وقتي ديگه دوستت نداره هم انتظار داشته باشي كه مال كس ديگه اي نباشه . سعي كردم به اين فكر نكنم كه تا حالا ممكنه چه كارايي با هم كرده باشن . اصلا به من چه ؟ قضيه اون قدرام مهم نيست . اينم مثل بقيه دخترا . همشون فقط به يه درد مي خورن . . . ولي اين دلداري ها اصلا به من آرامش نمي داد . آيا تو جهنم از مسكرات و مخدرات اثري بود ؟ كه بتوني يه كم به بي خيالي و آرامش برسي ؟ كمي به خودم مسلط شدم . در يه تلاش ناموفق ديگه بغلش كردم ، بوسيدمش و از اتاق زدم بيرون . به ساعتم نگاه كردم . يه هفت هشت دقيقه ديگه مونده بود . وقتي خبر مردنم رو بهش مي دادن چيكار مي كرد ؟ خوب معلومه ، ناراحت مي شد . شايدم خوشحال مي شد كه اين دفعه واقعا از دستم راحت شده ! به هر حال بعد از يكي دو هفته كاملا فراموش مي شدم ، هيچ هيچ مي شدم . به بقيه دخترايي كه ميشناختم فكر كردم . واسه بقيشون هم كمابيش همين بود . به هر حال زمين واسه چرخيدن منتظر كسب اجازه از من نمي شد . ولي نه ! يكيشون شايد فرق مي كرد . احتمالا به خاطر اين كه هيچ وقت فرصت و جرات اين رو پيدا نكرديم كه به هم بگيم كه چقدر همديگه رو دوست داريم . اين هم از خصوصياتشه كه هر چي دورتر و درپرده تر بمونه پاك تر و موندگار تر و زيباتر مي شه . اگه بيشتر از هفت هشت دقيقه فرصت داشتم حتما يه سري بهش مي زدم . اما خيلي دلم مي خواست مراسم تدفين خودم رو ببينم . سر مراسم هر كي نياد اون حتما مياد . پس رفتم يعني پرواز كردم به جايي كه يه مشت آدم جلوي يه مرده شور خونه جمع شده بودند . به نظر من مرده شورا يكي از جالب ترين شغل هاي دنيا رو دارن . تصور كنيد روزي چندين آدم مختلف و لخت رو ببينين و لمس كنين ! بشورينش و حداقل يه چند دقيقه اي باهاش تنها باشين . از دختر زشتي كه هميشه آرزو داشت كاش كمي خوشگل تر آفريده مي شد تا بتونه براي يك بار هم كه شده جلو چشم حريص پسري ، دلبري كنه ، واسش ناز كنه و عاقبت بهش خيانت كنه ! تا تابلوي زيباي نقاشي كه امضاي چندين هنرمند رو پاي خود داشت تا حجم بي مصرفي كه از ظاهرش پيدا بود وظيفه توليد مثل رو به نحو احسنت انجام داده .
جلوي در مرده شور خونه يه صد دويست نفري جمع شده بودند . خيلي ها بودند و همه سعي مي كردند قيافشون رو از ديگري جديتر و گرفته تر از ديگري نشون بدن . مثل شاگردايي كه سر كلاس معلم بداخلاق سعي مي كنن كمتر قوز بشينن و مثل مجسمه فقط به تخته سياه نگاه كنند . البته تو اين چند نفري كه به من نزديك تر بودند داشتن خودشون رو واسه يه مرده مي كشتند . خوبه حداقل وقتي مرديم فهميدند كه چه گلي از باغ زندگي كم شد ! خلاصه ما رو رو به قبله گذاشتن و يه دفعه همه به صف شدن . اونايي هم كه بار اولشون بود – بدون اين كه بفهمن چه خبره – كار بقيه رو انجام دادن . بعد يه آخوند كه مثل اكثر آخونداي پاقبري از خوان نعمت جمهوري اسلامي بي بهره مونده بود با لباسي كهنه جلو وايساد و شروع كرد به نماز خوندن . بقيه هم هر كاري رو كه حاج آقا مي كرد تقليد مي كردند . نماز كه تموم شد صلوات گويان من رو بلند كردند و بردند يه كم اونور تر تو يه چاله كه از قبل كنده بودند انداختند . . . يه سنگ قبرم كه روش اسمم رو به اضافه جوان ناكام ! نوشته بودند گذاشتند كه مطمئن بشن ديگه هيچ جوري نمي تونم از زير اين همه خاك و سنگ بيرون بيام . . . و تموم شد . آخرش كه نفهميدم اين آمدن از بهر چه بود و اين رفتن چرا ! چند دقيقه ديگه افراد دور قبرم پراكنده مي شدند و به دنبال ادامه زندگي شون مي رفتند .
زندگي اي كه مثل حركات شروع بازي شطرنج بارها توسط شطرنج باز هاي ديگه آزمايش و امتحان شده بود . همه – حتي اوني كه 13 دقيقه پيش به لبش رژلب مي ماليد – بچه دار ميشن ، بچه هاشونو بزرگ مي كنن ، پير مي شن يا نمي شن و بالاخره يه روزي،يه وقتي، مي ميرن و بعد از كمي فراموش مي شن و شغل پرافتخار تكرار اين دور باطل رو براي فرزندانشون به ارث مي ذارن . ساعتم رو نگاه كردم . چند ثانيه بيشتر به پايان مهلتم نمونده بود . همين حالا بود كه سر و كله دوستان سبيل كلفتم پيدا بشه . احساس به خصوصي نداشتم . اصولا فرقي هم نمي كرد . فقط يه جور احساس خفگي بود . انگار يكي اكسيژنم رو قطع كرده بود و داشت خفه ام مي كرد ! . . . .
- ببينين خانم ، الان بيست و چهار ساعته كه فعاليت مغزي پسر شما زير هفت درصد بوده اصولا مغز ايشان آسيب جدي و غير قابل بازگشت ديده . معده در اثر ضربه تخريب شده . بسياري از اندام ها مرده به حساب ميان و در حال تخريب و پوسيدن اند .
: منظورتون چيه ؟ همتون يه مشت آشغالين ! كثافتاي . . . . . . فكر مي كنين من خرم ؟ من اجازه نمي دم پسرم رو بكشين . من مي دونم كه اگه پسرم رو زنده نگه دارين حالش خوب مي شه . اي خدا ! اي امام رضا ! من شفاي پسرم رو از شما مي خوام ( گريه )
- به هر حال اين جا يه بيمارستان دولتيه . اگه پول دارين مي تونين تشريف ببرين يه بيمارستان خصوصي وگرنه ديگه از دست من كاري ساخته نيست .
و پس از بيست دقيقه از ادامه بحث ، دكتر دستور جدا كردن دستگاه تنفس مصنوعي رو از مصدوم صادر كرد .
طولي نكشيد كه خوشحالي اوليه ام از يه ربع وقت اضافه تبديل به يه جور احساس سردرگمي و كمي اسانس ترس شد . حالا چيكار كنم ؟ برگردم به خاطرات گذشته ام ؟ ولي اونا رو كه از حفظ بودم . تازه ممكن بود از ديدن اشتباهاتم حالم بدتر بشه . تصميم گرفتم برم پهلوي كسي كه پنجاه درصد قضيه در موردمون حل شده بود . يعني من دوستش داشتم و دارم ولي اون دوستم داشت و ديگه نداره .
يه اتاق كوچولو بود با ديوار هايي كه روشون چند تا دعا و ورد و دو سه تا تابلو نقاشي چسبونده بود . اتاق يه كم درهم ريخته بود ولي تقصيري نداشت چون نه اون واسم كارت دعوت فرستاده بود و نه من قبلش واسش زنگ زده بودم كه دارم ميام . ديدمش ! يه تي شرت نازك قهوه اي پوشيده بود . اون قدر نازك كه سوتين مشكي اش از زيرش مشخص بود . و يه شلوار راحتي كرم رنگ . داشت جلوي آينه چسبيده به ديوار به لبش رژ مي ماليد . از پشت كه مثل قديما جذاب و دلفريب بود .يه دور دورش زدم و رفتم جلوش ، تو يه ريزه فاصله اش تا آينه وايسادم . خودش بود ! با همون چشاي درشت . دهن گشاد و گونه هاي برجسته . ابروهاشو نازك تر كرده بود و موهاي صورتش رو ورداشته بود . خوشگل تر شده بود ؟ نمي دونم . وقتي كسي رو مدت ها باشه كه نديده باشي ديگه به اين فكر نمي كني كه خوشگل تر شده يا زشت تر . فقط مي فهمي كه يه بار ديگه و براي آخرين بار ديده ايش ، با همون اداها ! با همون سلول ها ! با حسرت بازوي لختش رو كه از آستين بيرون اومده بود و وظيفه گرفتن رژلب رو به عهده گرفته بود رو نگاه كردم . يه لحظه به فكرم رسيد كه كلفت تر شدن قطر سيخ ها رو به جون بخرم و دستم رو به دور كمرش حلقه كنم . آروم بخوابونمش . يه كم تو چشماش نگاه كنم . لباسشو بكنم و خودم رو رو سينه هاش ولو كنم و اون حس عجيب ، داغ و تكرار نشدني رو يه بار ديگه كشف كنم . لبش رو تو لب هام بگيرم و . . . . همين كار رو هم كردم ! ولي متاسفانه دست هام از دور كمرش رد شد و باز به خودم رسيد و از من هم گذشت! تعجبي نداشت . شما تا حالا به عمرتون يه روح ديدين كه بتونه چيزي رو جابجا كنه ؟
نا اميدانه يه گوشه شناور شدم . حالا داشت زير ابروهاشو سايه مي كشيد و چون فكر مي كرد كه كسي نگاش نمي كنه مثل رواني ها با خودش حرف ميزد و جلو آينه ادا در ميورد .احتمالا داشت اداي يه شاهزاده اي پرنسسي يا يه چيزي تو اين مايه ها رو در ميوورد، همه آدما يه جورايي مثل همن . همه دوست دارن جاي يكي ديگه باشن . چون زندگي خودشون رو تجربه كرده ان و به علت اين كه بسياري از آرزوهاشون نرسيدن بدشون نمياد يه دونه ديگه رو هم تجربه كنند . مثل اين كه كارش تموم شد . چون وسايل تزييناتش رو تو كيف گذاشت . بعد رفت و از زير تخت خوابش يه كتاب در اورد . صفحه اولش رو باز كرد . اون جا يه دونه كارت تبريك گذاشته بود كه روش يه عكس يه ماه بود و يه دختر خوشگل . كتاب رو بست . بعد يه چسب نواري و يه كاغذ رنگي اورد و شروع كرد به كادو كردن كتاب. اگه اشتباه نكرده باشم چشماش يه كم خيس تر شد . احساس كردم قلبم فشرده شد و ديگه باز نشد . يعني واقعا ممكن بود ؟ اتفاق غير منتظره و عجيبي نيفتاده بود . خوب همه دخترها بالاخره با يكي دوست مي شن ، درست مثل همه پسرها . اين ديگه خيلي خودخواهي بود كه از كسي ، وقتي ديگه دوستت نداره هم انتظار داشته باشي كه مال كس ديگه اي نباشه . سعي كردم به اين فكر نكنم كه تا حالا ممكنه چه كارايي با هم كرده باشن . اصلا به من چه ؟ قضيه اون قدرام مهم نيست . اينم مثل بقيه دخترا . همشون فقط به يه درد مي خورن . . . ولي اين دلداري ها اصلا به من آرامش نمي داد . آيا تو جهنم از مسكرات و مخدرات اثري بود ؟ كه بتوني يه كم به بي خيالي و آرامش برسي ؟ كمي به خودم مسلط شدم . در يه تلاش ناموفق ديگه بغلش كردم ، بوسيدمش و از اتاق زدم بيرون . به ساعتم نگاه كردم . يه هفت هشت دقيقه ديگه مونده بود . وقتي خبر مردنم رو بهش مي دادن چيكار مي كرد ؟ خوب معلومه ، ناراحت مي شد . شايدم خوشحال مي شد كه اين دفعه واقعا از دستم راحت شده ! به هر حال بعد از يكي دو هفته كاملا فراموش مي شدم ، هيچ هيچ مي شدم . به بقيه دخترايي كه ميشناختم فكر كردم . واسه بقيشون هم كمابيش همين بود . به هر حال زمين واسه چرخيدن منتظر كسب اجازه از من نمي شد . ولي نه ! يكيشون شايد فرق مي كرد . احتمالا به خاطر اين كه هيچ وقت فرصت و جرات اين رو پيدا نكرديم كه به هم بگيم كه چقدر همديگه رو دوست داريم . اين هم از خصوصياتشه كه هر چي دورتر و درپرده تر بمونه پاك تر و موندگار تر و زيباتر مي شه . اگه بيشتر از هفت هشت دقيقه فرصت داشتم حتما يه سري بهش مي زدم . اما خيلي دلم مي خواست مراسم تدفين خودم رو ببينم . سر مراسم هر كي نياد اون حتما مياد . پس رفتم يعني پرواز كردم به جايي كه يه مشت آدم جلوي يه مرده شور خونه جمع شده بودند . به نظر من مرده شورا يكي از جالب ترين شغل هاي دنيا رو دارن . تصور كنيد روزي چندين آدم مختلف و لخت رو ببينين و لمس كنين ! بشورينش و حداقل يه چند دقيقه اي باهاش تنها باشين . از دختر زشتي كه هميشه آرزو داشت كاش كمي خوشگل تر آفريده مي شد تا بتونه براي يك بار هم كه شده جلو چشم حريص پسري ، دلبري كنه ، واسش ناز كنه و عاقبت بهش خيانت كنه ! تا تابلوي زيباي نقاشي كه امضاي چندين هنرمند رو پاي خود داشت تا حجم بي مصرفي كه از ظاهرش پيدا بود وظيفه توليد مثل رو به نحو احسنت انجام داده .
جلوي در مرده شور خونه يه صد دويست نفري جمع شده بودند . خيلي ها بودند و همه سعي مي كردند قيافشون رو از ديگري جديتر و گرفته تر از ديگري نشون بدن . مثل شاگردايي كه سر كلاس معلم بداخلاق سعي مي كنن كمتر قوز بشينن و مثل مجسمه فقط به تخته سياه نگاه كنند . البته تو اين چند نفري كه به من نزديك تر بودند داشتن خودشون رو واسه يه مرده مي كشتند . خوبه حداقل وقتي مرديم فهميدند كه چه گلي از باغ زندگي كم شد ! خلاصه ما رو رو به قبله گذاشتن و يه دفعه همه به صف شدن . اونايي هم كه بار اولشون بود – بدون اين كه بفهمن چه خبره – كار بقيه رو انجام دادن . بعد يه آخوند كه مثل اكثر آخونداي پاقبري از خوان نعمت جمهوري اسلامي بي بهره مونده بود با لباسي كهنه جلو وايساد و شروع كرد به نماز خوندن . بقيه هم هر كاري رو كه حاج آقا مي كرد تقليد مي كردند . نماز كه تموم شد صلوات گويان من رو بلند كردند و بردند يه كم اونور تر تو يه چاله كه از قبل كنده بودند انداختند . . . يه سنگ قبرم كه روش اسمم رو به اضافه جوان ناكام ! نوشته بودند گذاشتند كه مطمئن بشن ديگه هيچ جوري نمي تونم از زير اين همه خاك و سنگ بيرون بيام . . . و تموم شد . آخرش كه نفهميدم اين آمدن از بهر چه بود و اين رفتن چرا ! چند دقيقه ديگه افراد دور قبرم پراكنده مي شدند و به دنبال ادامه زندگي شون مي رفتند .
زندگي اي كه مثل حركات شروع بازي شطرنج بارها توسط شطرنج باز هاي ديگه آزمايش و امتحان شده بود . همه – حتي اوني كه 13 دقيقه پيش به لبش رژلب مي ماليد – بچه دار ميشن ، بچه هاشونو بزرگ مي كنن ، پير مي شن يا نمي شن و بالاخره يه روزي،يه وقتي، مي ميرن و بعد از كمي فراموش مي شن و شغل پرافتخار تكرار اين دور باطل رو براي فرزندانشون به ارث مي ذارن . ساعتم رو نگاه كردم . چند ثانيه بيشتر به پايان مهلتم نمونده بود . همين حالا بود كه سر و كله دوستان سبيل كلفتم پيدا بشه . احساس به خصوصي نداشتم . اصولا فرقي هم نمي كرد . فقط يه جور احساس خفگي بود . انگار يكي اكسيژنم رو قطع كرده بود و داشت خفه ام مي كرد ! . . . .
- ببينين خانم ، الان بيست و چهار ساعته كه فعاليت مغزي پسر شما زير هفت درصد بوده اصولا مغز ايشان آسيب جدي و غير قابل بازگشت ديده . معده در اثر ضربه تخريب شده . بسياري از اندام ها مرده به حساب ميان و در حال تخريب و پوسيدن اند .
: منظورتون چيه ؟ همتون يه مشت آشغالين ! كثافتاي . . . . . . فكر مي كنين من خرم ؟ من اجازه نمي دم پسرم رو بكشين . من مي دونم كه اگه پسرم رو زنده نگه دارين حالش خوب مي شه . اي خدا ! اي امام رضا ! من شفاي پسرم رو از شما مي خوام ( گريه )
- به هر حال اين جا يه بيمارستان دولتيه . اگه پول دارين مي تونين تشريف ببرين يه بيمارستان خصوصي وگرنه ديگه از دست من كاري ساخته نيست .
و پس از بيست دقيقه از ادامه بحث ، دكتر دستور جدا كردن دستگاه تنفس مصنوعي رو از مصدوم صادر كرد .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:6  توسط م . الف . پ
|
