تبليغاتX
مدار صفر
وب نوشت های شخصی و طنز من

امروز كمدم رو تميز مي كردم . پر بود از خاطرات دبيرستان . دفتر مشقي با چند شعر در حاشيه آن ، عكس دسته جمعي از بچه هاي قديمي ، نوشته هاي قديميم كه تو اون گوشه هاي كمد مونده بودند ، زرد شده بودند ولي هنوز سبزي گذشته رو در لابلاي كلمات داشتند . و يه فلاپي . .. . . اون قدر روش خاك بود كه فكر نمي كردم بشه ازش استفاده كرد . تميزش كردم و گذاشتم تو كامپيوتر . توش دو تا عكس بود ( كه آپ لودش كردم ) . با ديدن اين عكس ها بي اختيار لبخندي رو لبام اومد و موند . خاطره اي سبز كه هيچ وقت در وجودم نمرده بود برگ و شاخه مي داد و دوباره رشد مي كرد . خاطره اولين عشقم ( و تنهاترين و رويايي ترين آن ها ) در 18 سالگي واولين هديه عاشقانه .

اولين بار ، اولين بار

آخرين فرصت ما بود

بهترين جاي ترانه

بهترين جاي صدا بود ( شهيار قنبري)

يادم مياد اون وقتا ( پنج سال پيش) پرينتر رنگي خيلي كم بود. من كلي اين ور و اون ور زدم تا تونستم اينو پرينت بگيرم بعد دو طرفش رو به هم چسبوندم و شد جلد نوار با يه گلچين از ترانه هاي سياوش . كلي حال كردم باش .

ياد اون روزا بخير . روزايي كه رفتن و تموم شدن و ديگه بر نمي گردن . روزايي كه مومن بودم به زيبايي ، نه امروزم كه به هيچ چيزي مسلمان نيستم . امروز . . .  عشقم ، "عشق هايم"  شده اند و ديگر عشق نيستند ، هوسند . من بزرگ شده ام ! ياد گرفته ام و عادت كرده ام كه سراغ خوبي ها را تنها در كتاب ها ، خاطرات و آن چه در عالم واقع "بي معنايند" بايد گرفت . بزرگ شده ام و يك "دودكش" در بين هزاران دودكش ديگر ، ايستاده بر يك كشتي پر از ژن ، كه بي هدف به دور كره اي سوزان مي گردد .

 به ياد اين ترانه مي افتم :

رو مي كنم به آينه

رو به خودم داد مي زنم

ببين چقدر حقير شده

اوج بلند بودنم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 13:13  توسط م . الف . پ  | 

شب های تنهایی ام را دوست دارم . ترانه ای از هایده داریوش یا حبیب و ذهنی که آرام و سبکبال اوج می گیرد تا اوج تو .
پر گرفتن فرصتی است برای فراموش کردن لجنزار زیر پا , برای فراموش کردن قورباغه های آبله رویی که بوی گند دهانشان را نمی فهمند و بی شرمانه وغ وغ می کنند , برای فراموش کردن گندابی که هر چند از چشمه زلالی آن ورتر می خورد , اما توان پاک شدن ندارد و نا خود آگاه تخم قورباغه ها را در خود می پروراند .
تو وقت خوب فراموش کردنی . . . و باور کردن . . . باور این که پرواز دو قوی سپید بال بر فراز مرداب چه زیباست
باور این که فصل بازگشت پرستو های مهاجر نزدیک است . . . پرستوهایی که نمی دانم چرا نمی رسند اما می دانم که می رسند . . . و آن وقت من خواهم بود و تو و پشته ای گل که بر مزار مرداب روییده است .
تو اما باور نکن . . . که من لحظه ای از طواف خاطره و یاد تو غافلم . . . که لحظه را به ساعتی فروخته ام . . . که تولدت را فراموش کرده ام . . . تو . . . کوچولوی من . . . چشم بابا قوری قوری من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 22:29  توسط م . الف . پ  | 

 

Web statistics ليست وبلاگهای به روز شده