تبليغاتX
مدار صفر

مدار صفر

وب نوشت های شخصی و طنز من

------

گفت : مي دوني همه تو چه فكري اند؟
گفتم : همه يا آمريكا ؟
گفت : شوخي نمي كنم . تا حالا به اين فكر كردي كه هر كسي به هر نحوي تو زندگي اش حداقل یه بار سعي كرده شيطان رو شكست بده ولي هر بار شيطان در قامت و هيبتي وحشتناك تر برگشته ؟ از يه فرد عادي كه هر روز از ديروز بدتر و در دام شيطان اسير تر ميشه ، تا انديشمند و فيلسوفي كه سعي مي كنه طرح و شيوه جديدي براي اداره دنيا خلق كنه و در آخر كار رو خراب تر و بدتر مي كنه تا همين انقلاب كمونيستي شوروي كه اومده بود شيطان سرمايه داري رو از بين ببره و خودش شد امپراتوري شيطان و اصلا چرا راه دور بريم ؟ همين شيطان حاضر خودمون ، اومد صدام رو سرنگون كنه صدام رفت و يه مشت تروريست جاش رو گرفتن و . . .
گفتم : البته استثناهايي هم وجود داشته ، مثلا همين انقلاب خودمون نه تنها شيطون داخلي رو فرستاد اون دنيا بلكه هر روز هم داره مشت تازه اي به دهن اون شيطون باقي مونده مي زنه .
گفت : ا . . . تو كه باز به شوخي گرفتي . جدي مي گم . هر وقت هر تلاشي واسه نابود كردن يا محدود كردن شيطان وبدي صورت گرفته تنها به گسترش نفوذ او منجر شده .
گفتم : پس مي فرماييد چيكار كنيم ؟
گفت : نمي دونم . به نظر من شاید هیچ کاری نکردن بهترین گزینه ممکن باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط م . الف . پ  | 

يه ربع تا سنگ قبر

با محمد جلوي كيوسك تلفن جلو دانشگاه اون ور خيابون ايستاده بوديم و گل واژه به هم تقديم مي كرديم . درباره اين كه چرا 40 سال زودتر دنيا نيومديم يا ده دوازده سال ديرتر . آخه اون وقت مجبور نبوديم اين قدر به خودمون فشار بياريم كه دختري كه تو كيوسك با دوست پسرش حرف ميزد ، بدون روسري چه شكليه. به محمد گفتم ساعت ده شد . برگرديم دانشگاه به كلاس الكترونيك پيشرفته برسيم . پس دختر رو با مانتو كوتاه و روسري آبيش و رژلب صورتي كمرنگش ول كرديم و چون در هنگام گذر از خيابون استفاده از پل عابر پياده بر كليه افراد روشنفكر منجمله دانشجويان عزيز حرام مي باشد ،ماشين ها رو دو تا يكي كرديم . اين جا رو درست يادم نمياد فقط صداي يه ترمز تو ذهنم مونده . يه موتور كه تو خيابون صاحبشو ول كرده بود و همين جور – در اثر سرعت زياد – افتاده تو خيابون سر مي خورد و منم چون كاپشنم به يه جايي از اون گير كرده بود يه بيست متري موتور رو همراهي كردم . صاحب موتور يه گوشه افتاده بود و به پاش ور ميرفت . محمد هم بدوبدو داشت به طرف من ميومد . از بس ضربه محكم و ناگهاني بود كه من فرصت نكردم هنگامي كه روي آسفالت كشيده مي شدم سرم رو يه كم بالا بگيرم . به همين دليل رو خط كشيده شدن من يه خط سرخ از خونم و فكر كنم يه كم از مغزم مونده بود . خيلي بد شكل شده بودم . پوست يه ور از صورتم كاملا رفته بود يه مشت ماهيچه و يه چيزاي سفيد رنگي كه اسمشون رو نمي دونم از گونه ام آويزون بود . نصف يه چشمم رو آسفالت جا مونده بود و نصفه ديگه شده بود يه كاسه خون . يه چشم ديگه ام هم نمي دونم چرا به آسمون نگاه مي كرد . از پشت سرم هم خون سياهي روي گردنم سر مي خورد و از اون جا به زمين مي ريخت . نكته خنده دار اين بود كه من جلوي اون همه آدم كه بالاي سرم جمع شده بودند دااشتم مثل يه مرغ سر كنده دست و پامو تكون مي دادم و هر كاري مي كردم نمي تونستم يه كم مثل آدم دراز بكشم . دختر روسري آبي هم خودشو رسونده بود بالاي سرم و مثل اين كه ..(ادامه مطلب را فشار دهيد )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:6  توسط م . الف . پ  | 

عشق هزار پایی

هر کاریش کردم این مطلب کوتاه تر نشد که نشد . ولی سعی کنید بخونینش ضرر نمی کنین . ضمنا برای خوندن بقیه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید

یه هزار پا رو مجسم کنید . فرض کنید فرش خونتون رو کنار زدید و یه دفعه یه موجود شصت هفتاد پایی وحشتناک رو در حالی که دم سمیش رو تو هوا تکون می ده در حال فرار مشاهده می کنید . احتمالا جیغ کوچولویی از خودتون صادر می کنید و در جهت خلاف هزار پا پا به فرار می گذارید ! یه سوال بپرسم ؟ فکر می کنید که یه هزار پا می تونه عاشق بشه ؟ اگر این سوال رو از یک دانشجوی پزشکی بپرسم احتمالا پس از معاینات روانی شخص بنده پاسخ منفی خواهد داد چرا که هزارپا فاقد انجام های جنسی مورد نیاز می باشد ( این مطلب رو خودم دو ساعت پیش و پس از کشتن یک هزارپا - که اسمشو گذاشتم دم دوشاخ-  کشف کردم ). اگر این سوال رو از یک دانشجوی فلسفه بپرسم  احتمالاپاسخ خواهد داد که در مفهومی انتزاعی اگر خود را خدای عالم فرض کنی خواهی توانست هزار پایی در ذهن خود خلق کنی که عاشق هم بشود ! و اگر از یک دانشجوی الکترونیک (مثل خودم ) بپرسم پاسخ خواهد داد : ای بابا ولمون کن ! بیست بار درس الکترونیک رو افتادیم هنوز پی به مفهوم عمیق فازی نبرده ایم . ولی به هر حال هر جسمی چون تحت تاثیر امواج کیهانی قرار دارد مقدار بسیار کمی اختلاف ولتاژ در دو سرش به وجود می آید . پس می شود این طور تصور کرد که در هر موجودی مقداری عشق وجود دارد هر چند این عشق را به کمک هیچ دستگاهی نتوان اندازه گرفت . حال اگر از بیس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:3  توسط م . الف . پ  |