وب نوشت های شخصی و طنز من
با محمد جلوي كيوسك تلفن جلو دانشگاه اون ور خيابون ايستاده بوديم و گل واژه به هم تقديم مي كرديم . درباره اين كه چرا 40 سال زودتر دنيا نيومديم يا ده دوازده سال ديرتر . آخه اون وقت مجبور نبوديم اين قدر به خودمون فشار بياريم كه دختري كه تو كيوسك با دوست پسرش حرف ميزد ، بدون روسري چه شكليه. به محمد گفتم ساعت ده شد . برگرديم دانشگاه به كلاس الكترونيك پيشرفته برسيم . پس دختر رو با مانتو كوتاه و روسري آبيش و رژلب صورتي كمرنگش ول كرديم و چون در هنگام گذر از خيابون استفاده از پل عابر پياده بر كليه افراد روشنفكر منجمله دانشجويان عزيز حرام مي باشد ،ماشين ها رو دو تا يكي كرديم . اين جا رو درست يادم نمياد فقط صداي يه ترمز تو ذهنم مونده . يه موتور كه تو خيابون صاحبشو ول كرده بود و همين جور – در اثر سرعت زياد – افتاده تو خيابون سر مي خورد و منم چون كاپشنم به يه جايي از اون گير كرده بود يه بيست متري موتور رو همراهي كردم . صاحب موتور يه گوشه افتاده بود و به پاش ور ميرفت . محمد هم بدوبدو داشت به طرف من ميومد . از بس ضربه محكم و ناگهاني بود كه من فرصت نكردم هنگامي كه روي آسفالت كشيده مي شدم سرم رو يه كم بالا بگيرم . به همين دليل رو خط كشيده شدن من يه خط سرخ از خونم و فكر كنم يه كم از مغزم مونده بود . خيلي بد شكل شده بودم . پوست يه ور از صورتم كاملا رفته بود يه مشت ماهيچه و يه چيزاي سفيد رنگي كه اسمشون رو نمي دونم از گونه ام آويزون بود . نصف يه چشمم رو آسفالت جا مونده بود و نصفه ديگه شده بود يه كاسه خون . يه چشم ديگه ام هم نمي دونم چرا به آسمون نگاه مي كرد . از پشت سرم هم خون سياهي روي گردنم سر مي خورد و از اون جا به زمين مي ريخت . نكته خنده دار اين بود كه من جلوي اون همه آدم كه بالاي سرم جمع شده بودند دااشتم مثل يه مرغ سر كنده دست و پامو تكون مي دادم و هر كاري مي كردم نمي تونستم يه كم مثل آدم دراز بكشم . دختر روسري آبي هم خودشو رسونده بود بالاي سرم و مثل اين كه ..(ادامه مطلب را فشار دهيد )